منوچهر خان حكيم
2
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
اما چون شب به سردست درآمد ، صداهاى عجيب و غريب از آن چشمه مسموع شد كه جمعى از اردوبازار را زهره در ملك بدن آب شد و سالاران پنبه در گوش نهاده بودند و چون دانگى از شب گذشت ، سعد و سعيد نامهاى نوشته بر در بارگاه آويخته و گريخته به طرف تركستان بدر رفتند . اما چون صبح دميد ، گريختن سعد و سعيد در اردوى نصرت پناه انتشار يافت و آن نامه را به خدمت اسكندرآوردند كه مضمونش اين بود كه : اى اسكندر ! هيچ مىدانى دربارهء ما چها كردهاى و به روزگار ما چه آوردهاى ؟ كه سالهايى بسيار و قرنهايى بىشمار بود كه آباء و اجداد ما در اين دشت ، حاكم و فرمانروا بودند ، كه هيچ پادشاه با شوكت نتوانستند كه دخلى در آن مرزوبوم كنند . تو آمدى الگهء ما را خراب كردى و ملك ما را از دست ما گرفته به ديگرى بخشيدى و ما را از مقام خود آواره كردى . امّا در تلافى ايستادگى كرديم ، كه از جمله دشمنيها شمّهاى بود كه با تو كرديم و تو را با لشكر آورده در اين دشت سرگردان كرديم كه اگر تا قيامت در اينجا بمانى و از گرسنگى هلاك شوى ، راه نخواهى يافت ، كه تو را در طلسم شمامهء جادو انداختيم ؛ و اگر از اين مهلكه خلاص شوى ، در تركستان دانيم چه بر سرت بايد آورد ، كه اسكندر را از مطالعهء آن آه از نهاد برآمد . اشارت كرد تا مركب ميمنت فرجام را به زير زين زرّين در آوردند كه پاى دولت در ركاب سعادت نهاد ، سوار شد و گفت : تا خود از اين راه نروم ، حلّ مشكل من نخواهد شد ، و چند نفر سالاران جنگ آزموده به مرافقت او سوار شدند . القصه ، اسكندر با سالاران همهجا ( 2 ) مىرفتند تا به آن مرغزار رسيدند و آن سبزه و جوق « 1 » آهوان را به نظر درآوردند و حيران آن غزالان شدند . اسكندر گفت : سالارى مىخواهم كه آهويى را تير زند تا كبابى نماييم و ببينيم چه رخ نمايد ، كه سعدان ديوزاده تير در بهر كمان پيوسته به جانب آهويى گشاد داد « 2 » ، كه ناگاه گردبادى ديدند كه از فراز كوه به زير آمده ، پيچانپيچان آمده بر دور سعدان پيچيدن گرفت ، كه يك لحظه سعدان چرخى زده به صورت آهويى شده ، بر دور اسكندر گرديدن گرفت ؛ كه از مشاهدهء آن حال ، عالم در مدّ نظر اسكندر تيره و تار شد و فرمود كه ديگر كسى به جانب
--> ( 1 ) . جوق : فوج ، گروه . ( 2 ) . گشاد دادن : تير از شست رها كردن .